همنشین خارم | پورتال تفریحی و سرگرمی بروزفان



همنشین خارم

 

خاطرت هست که ایام بهار
وقت هنگامه ی مرغان چمن
من و تو همسفر خاطره ها می رفتیم؟
و تو گلهای تبسم بر لب
گیسوانی چون شب
همه تن محو فریبایی تو!
شاهده آن همه زیبایی تو
جام چشمان تو لبریز ز یکرنگی بود
خط ب خط واژه ی دلتنگی بود
بیشه آن شب به مهِ روی تو نورانی بود
نغمه ی مرغ شباهنگ آن شب
نغمه ای ساده و عرفانی بود
بی تو اما امروز!
همنشین خارم
از خود و از همه کس بیزارم
آفرین بر این عشق!
رفته ای تا من هم.پا به پای مجنون
سر به صحرای جنون بگذارم
نه دگر شوق و صالی مانده
به هوای سر کوی تو پری
نه دلی خوش به خیالی مانده
به خیالی تو و آن عشوه گری
شعر آهنگ غریبی دارم
سینه ام آینه ی احساس است.
و تو فارغ ز پریشانی من!
ز من و دیده ی بارانی من!
کاسه ی حوصله ام شد لبریز
طاقتم روی خط پایان است
ای رهاتر ز نسیم سحری
تو که از حال دلم با خبری
من اسیرم اینجا.سر به زیرم اینجا
کی تو آخر به پرستاری من می آیی؟
پی دلداری من می آیی؟
باز هم در پس این پنجره ها
غزل عشق تو را خواهم خواند
تا طلوعی دیگر.تا غروبی دیگر
منتظر خواهم ماند منتظر خواهم ماند..

محمد عبدالهی