دلایل کوچک همین لحظه:) | پورتال تفریحی و سرگرمی بروزفان



دلایل کوچک همین لحظه:)

کنج یه اتاق تاریک،طبقه ی اول یک تخت دو طبقه

پنجره ی بزرگی که باهاش میتونم رودخونه و درختای سبز رو به روی اتاقم رو ببینم

سنگینی لب تاپ روی پاهام و کمر دردی که هر از چند گاهی بهم یاد آوری میکنه که باید صاف بشینم

آهنگایی که سعی میکنم باهاشون بخونم و متن هایی که سعی میکنم به خاطر بسپارم

آروم تایپ میکنم و سریع میخونمش

این افکار مزاحم بهم اجازه ی تایپ کردن رو نمیدن

افکار مزاحم...امان از این مکافات

حرف ها و نگرانی های ته دلم،آزارم میدن

اینجایی که کمکم کنی؟

انتظار برای بیست وهشتم سپتامبر

نگرانی برای روز اول مدرسه و احمق هایی که قراره دوباره هر روز ببینم

برنامه ریزی برای درس خوندن و کلاس زبانی که یک ساعت دیگه دارم

فکر کردن به این آینده سخت اینجا

توهم هایی که جدیدا زیاد میزنم و چشم هام که روزهاست تار تر از قبل میبینن و حتی عینکم هم کمکی به حالشون نمیکنن

ناراحتی برای اینکه این تابستون کتاب های کمی خوندم و کم نوشتم

مزه ی خونی که همین الان حس کردم

لب پاره شدم و دندون های خونیم

لرزش همیشگی دست هام

تیک های عصبی که همه به خاطرش مسخرم میکنن

کمردرد مسخره

به جهنم به جهنم به جهنم!

مزه ی این خونو دوست دارم

احمق ها هر روز بهم یاد آوری میکنن که میتونم خودمو خاص ببینم

توهم هایی که تخیرا باهاشون دوست شدم

کتاب هایی که به نوبت صف کشیدن تا بخونمشون و نوشته های توی ذهنم که بعدا خواهم نوشت

کمردردی که بهم ثابت کنه من هنوزم میتونم در بکشم و خب...این خوبه

آینده ای که هیچ خبری ازش ندارم و شاید بهتر از اونی که فکر میکردم باشه

میخوام همه چیز رو خوب ببینم

چون فاک به این مشکلات!همه چیز به طرز فاکی عالیه

منم و آهنگام و نوشته هام

کتاب هایی که منو جذب خودشون میکنن

سریال ها و وفیلم هایی که منو خانوادم شب ها با هم میبینیم و عین چسب ما رو به هم میچسبونن

پوستر های باحال توی اتاقم

معدل های سالِ قبلم که بهم ثابت میکنن نیازی نیست نگران نمره هام باشم

هیجان کوچولویی که برای بسکتبالم دارم

بیست و هشتمی که قراره برسه و شاید یه اتفاق خوب بیوفته

کامنت هایی که میگیرم و منو شاد میکنن

نفس هایی که میکشم و هر لحظه بهم ثابت میکنن من زندم

و احساسات و لبخند هام که ثابت میکنن من دارم زندگی میکنم

بنر بزرگی که خودم درست کردم و درست چسبوندم بالای سرم،جایی که همیشه میتونم ببینمش

و نوشته ی سیاه و بزرگی که روشه"امروز خودتو نکش"

و یه لبخند کوچولو که روی لبم به وجود میاد

واو...و در این لحظه...با وجود تمام اینها...من نمیخوام خودمو بکشم:)



ببخشید اگر چرت بود...اما میخواستم بگم همین لحظه که داشتم این متنو مینویسم چه چیزایی بود که منو وادار به زنده بودن میکرد هر چند که این بخش کوچیکی از تمام چیزایی که توی ذهنم هستن بود

و حالا من از شما میخوام همین لحظه که دارید کامنت میزارید،بهم بگین چه چیزی شما رو وادار به زنده بودن میکنه:)

پ.ن:و حدود هشتصد تا پستی که از وبم پاک کردم چون فکر کردم خیلی چرت

پ.ن2:و سخت ترین بخشش این بود که بعضیاشون بالای صد تا کامنت داشتن

پ.ن3:و سخت تر از اون این بود که بعضیاشون بالای پونصد بازدید داشتن

پ.ن4:توی نظر سنجی ها شرکت کنین