در آستانه یک و نیم سالگی | پورتال تفریحی و سرگرمی بروزفان



در آستانه یک و نیم سالگی

الان می نویسم چون میدونم وقتی 13 مهر برسه باید واکسن بزنیم و دیگه از این جینگولک بازی وبلاگ نویسی یاد هم نمیکنم?

محیا سادات ما دیگه کلی بزرگ و خانوم شده، عمه اش یه چادر براش دوخته که دیگه همه جا سرش میکنیم. یه چادر گل گلی سفید با گلهای ریز آبی. 

با همه از مرد و زن بای بای میکنه و دالی میکنه ، البته گاهی? و من چقدر خجالت می کشم وقتی از کنار آقایون رد می شم آخه بچه خجالت رو واسه اینا گذاشتن نه دایی و عموت?

بهش میگم دعا بخون دستاش رو می بره جلوی صورتش و الکی چیزی میخونه. گاهی هم میگه بوغون یا بخون??

چونه و لب و زبون و چشم و مو و گوش و شکم و دست و پاش رو نشون می ده. زست هم میگیره وای عاشق ژست گرفتنشم?

غذا هم که بخواد سر سفره میگه آااااام??

و عاشق گوشت و کبابه. چند روزه هر چی گوشت هست رو جمع میکنم میدم اوشون میل کنن! 

صورتش رو که میشورم با حوله خودش خشک می کنه.

به آب میگه آبا و خییییلی دوست داره خودش با لیوان بخوره و بعد با لیوان شکستنی فرار کنه و دستش رو تو ابا بچرخونه و بریزه و خلاصه واویلا داریم هر وقت اب میخواد?

الان هم که در استانه محرم هستیم تا صدای نوحه می شنوه شروع مبکنه سینه زدن و الکی گریه کردن? چقدر تو روضه ها بخندیم به محیا.

جدیدا هم با تلفن حرف می زنه و میگه ا س خویی؟ یعنی الو سلام خوبی؟ اخرش هم با لحن کش داااار میگه تااااداااا

یعنی خدافظ?