ازنسل باران | پورتال تفریحی و سرگرمی بروزفان



ازنسل باران

بی تودلم ازهرچه هست ونیست سیرشده بود

گلدان پشت پنجره چه زودپیرشده بود

روزهابی روح وخسته ،ماه هاسردوتاریک

فصل های سال چه دلگیرشده بود

دقایقم منجمد،ثانیه هاساکت

عقربه هاشکسته ،ساعت زمین گیرشده بود

مدادمن زخمی، تن کاغذهاسپید

این بغض کال من نفس گیرشده بود

نگاهم مبهم ،حرفهایم نمناک

دردی عجیب سخت گلوگیرشده بود

آدم های شهرسنگی وهوای خانه ی ما

مه آلودوابری چه دلگیرشده بود

دل من زیردست این وآن می چرخید

آن قدرورزآمدفتیرشده بود

آن روزهاخودم نبودم بیچاره ای

درقحط سال عشق فقیرشده بود

مسیح واررسیدی ،معجزه ناگهان

تمام مسیرهاهفت تیرشده بود

ای ازتباردریااین کشتی شکسته

ناخداش بادزدهادرگیرشده بود

توکه ازنسل بارانی دیرمی رسیدی اگر

این کویرزاده اززندگی سیرشده بود

دلش شکسته ،احساسش زخمی

درنبودت مدام تحقیرشده بود

سفره ی دلم دوباره بازشداما

برای خواندن غزل کمی دیرشده بود

امروزدلم حال عجیبی داشت انگار

درانتخاب واژه سخت گیرشده بود

#دنیا غلامی